شهر سرو ناز و شاعر
سرزمين تو جايي است كه در آن زاده شدي؟ يا جايي كه اجدادت در آن زاده شدند؟ يا جايي كه از آن به اين دنيا سقوط كردي؟ يا جايي كه قرار است به آن بروي؟
هركسي سرزمينش را جايي مي داند. بعضي ها هم به دلايلي بي جا و مكان اند! در هر حال شيراز بخشي از سرزميني ست كه عطر بهار نارنج و سروهاي زيبايش دلت را نوازش مي دهد. اين حكايت اين گونه آغاز شد:
به حافظيه مي رسم .شب است. اما حافظيه شلوغ. هر كس در دست ديواني دارد و تفالي مي زند. بعضي ها اشك هايشان را بر تربت خواجه مي ريزند و شاخه گلي سرخ نثار روحش مي كنند.آخر مي داني تربت شاعر پاك است. او عاشق است و دلش متصل به جايي بالاتر. تفالي مي زنم بعد مي نشينم و به مردم زل مي زنم. برخي جوان و عاشق برخي پير و تنها . برخي درويش و برخي خود شاعري نوپا. و يك نفر كه صدايش بر مزار شاعر طنين زيبايي مي اندازد،جواني كه در حياط پشتي محوطه مي خواند و آوازش ، مرا درجا ميخكوب مي كند. شب حافظيه چيز ديگري ست بايد رفته باشي تا حالم را بفهمي. آنقدر لطيف بود كه از سر شوق ،به قلبت تلنگري مي زد و چشمانت را خيس.نه اينكه غمگين باشي! انگار خواجه زنده باشد . انگار صداي دل ما را شنيده باشد. انگار در اين آسمان زيبا كه ماه بر فراز مقبره او طلوع نخستين شبش را پيشكش مي كند،او هم كنارت باشد.
شاعر كيست؟ اين بخش ديگري از حكايت است.شاعر در سعديه هم بود. با آن نخل هاي بلند و سروهاي رشيد در گلستاني از اطلسي و بهارنارنج و .... شاعر همان كسي ست كه از دل مي گويد و براي دل مي گويد ،از ما وآنها و ديگري كه حتي غايب است. شاعر اوست كه خاك مزارش بويي از مرگ نمي دهد. زنده است و زنده مي ماند در خاطر هر كه ديوانش را گشود.سعديه با گنبدي آبي به رنگ دل شاعر است ،شاعري كه خانه اش هم در همان مكان بوده و بوستان وگلستاني دارد،كه امروز در آن آرام گرفته است.
حكايت همچنان ادامه دارد دوست من! از مزار شاعر كه بگذريم ،روز ديگر، كوله بارم را مي بندم تا به كاخي پر ابهت،اما ويران بروم. كاخي كه سوخت و دل ما هم با نيست شدن بخشي از آن بيشتر سوخت. تخت جمشيد يا درست تر بگويم شهر پارسه. در زير آفتاب ارديبهشت تنها نيستم .مسافران ديگري هم آمده اند تا ببينند ، هنرمند با حجاري هايش در دل تاريخ چه داستاني را به جا گذاشته است. هنرمنداني كه به نظر من از هنرمندان امروز عاشق تر بودند و همت آنها چنين بنايي ساخته كه هرچه به آن مي نگرم سير نمي شوم ودلم مي خواهد :"اي كاش آن روزها در كاخ شاه بودم و ميديدم چه مي گويند و چه مي كنند."
چند قدم جلوتر،در برابر اين ستون ،تنها ،همچون او مي ايستم ،او از 2500 سال قبل با همت هنرمنداني حجار به جا مانده و من 2500 سال بعد از او آمدم! قدش از من آنقدر بلندتر است كه هرچه سر بالا بگيرم باز هم بالاتر است و خورشيد چشمانم را مي سوزاند. پيش خود مي گويم:" هنرمند تو بودي ." و آرام مي گذرم از ميان سربازها، عقاب ها ،انسان با تن گاو و انسان بالدار. از تپه اي بالا مي روم و چشم انداز تخت جمشيد ، بهتر بگويم اين بناي ويران در پس زمينه اي از درختان زيبا چشمم را ميگيرد و باز هم سروي كه پشت ستون هاي بي ستون ِ تالاري قد كشيده است. بر فراز تپه ،مقبره اردشير سوم در برابرم است نه زير پايم و اين خود عظمتي داشت. نرسيدم به پاسارگاد،آرامگاه كورش بروم ،اما دلم پيش او بود! نقش رستم و نقش رجب هم جا ماند!
ادامه حكايت را اگر دوست داري بداني گوشهايت را خوب تيز كن. آخر ميخواهم بگويم باغ دلگشا و آن پيرمرد هايي كه كنار عمارت برايمان آواز خواندند چه دل شادي داشتند و به حق مردم شيراز دلشان شاد است و همين بر دل ما هم رنگي ديگر زد. مسافران يك به يك خنده بر لب از آنها فيلم مي گرفتند و در آخر كف زنان در ستايش ترانه زيبايشان رفتند تا خوش باشند!
دلگشا بود و براستي از ميان حوض و درختان سبز و گلها كه مي گذشتي دلت باز مي شد.
و باغ ارم . باغ سرو ناز و نخل ها و گلها و بهار نارنج . سروناز، همان سروي ست كه نازش دلت را تا نوك درخت مي برد و در دل آسمان تاب مي دهد.
باغ هاي شيراز ،عطر زندگي مي دهد. دل مرده هم كه باشي گوشه اي كز مي كني و شادي اين جمعيت را كه چون سيل خروشان آمده تا حال و هوايش را عوض كند، مي بيني. بي اختيار آهي مي كشي و زير سايه درختي آرام مي گيري.
دوست من!ديدنيها زياد است و وصفشان جوهري مي خواهد تمام ناشدني.
طليعه وفامهــر/ارديبهشت 91














