تبليغاتX
تماشاچي _ Viewer

تماشاچي _ Viewer

                                                    شهر سرو ناز و شاعر

 

سرزمين تو جايي است كه در آن زاده شدي؟ يا جايي كه اجدادت در آن زاده شدند؟ يا جايي كه از آن به اين دنيا سقوط كردي؟ يا جايي كه قرار است به آن بروي؟

هركسي سرزمينش را جايي مي داند. بعضي ها هم به دلايلي بي جا و مكان اند! در هر حال شيراز بخشي از سرزميني ست كه عطر بهار نارنج و  سروهاي زيبايش دلت را نوازش مي دهد. اين حكايت اين گونه آغاز شد:

 

 به حافظيه مي رسم .شب است. اما حافظيه شلوغ. هر كس در دست ديواني دارد و تفالي مي زند. بعضي ها اشك هايشان را بر تربت خواجه مي ريزند و شاخه گلي سرخ نثار روحش مي كنند.آخر مي داني تربت شاعر پاك است. او عاشق است و دلش متصل به جايي بالاتر. تفالي مي زنم  بعد مي نشينم و به مردم زل مي زنم. برخي جوان و عاشق برخي پير و تنها . برخي درويش و برخي خود شاعري نوپا. و يك نفر كه صدايش بر مزار شاعر طنين زيبايي مي اندازد،جواني كه در حياط پشتي محوطه مي خواند و آوازش ، مرا درجا ميخكوب مي كند. شب حافظيه چيز ديگري ست بايد رفته باشي  تا حالم را بفهمي. آنقدر لطيف بود كه از سر شوق ،به قلبت تلنگري مي زد و چشمانت را خيس.نه اينكه غمگين باشي! انگار خواجه زنده باشد . انگار صداي دل ما را شنيده باشد. انگار در اين آسمان زيبا كه ماه بر فراز مقبره او طلوع نخستين شبش را پيشكش مي كند،او هم كنارت باشد.

    

 

شاعر كيست؟ اين بخش ديگري از حكايت است.شاعر در سعديه هم بود. با آن نخل هاي بلند و سروهاي رشيد در گلستاني از اطلسي و بهارنارنج و .... شاعر همان كسي ست كه از دل مي گويد و براي دل مي گويد ،از ما وآنها و ديگري كه حتي غايب است. شاعر اوست كه خاك مزارش بويي از مرگ نمي دهد. زنده است و زنده مي ماند در خاطر هر كه ديوانش را گشود.سعديه با گنبدي آبي به رنگ دل شاعر است ،شاعري كه خانه اش هم در همان مكان بوده و بوستان وگلستاني دارد،كه امروز در آن آرام گرفته است.

 

 حكايت همچنان ادامه دارد دوست من! از مزار شاعر كه بگذريم ،روز ديگر، كوله بارم را مي بندم تا به كاخي پر ابهت،اما ويران بروم. كاخي كه سوخت و دل ما هم با نيست شدن بخشي از آن بيشتر سوخت. تخت جمشيد يا درست تر بگويم شهر پارسه. در زير آفتاب ارديبهشت تنها نيستم .مسافران ديگري هم آمده اند تا ببينند ، هنرمند با حجاري هايش در دل تاريخ چه داستاني را به جا گذاشته است. هنرمنداني كه به نظر من از هنرمندان امروز عاشق تر بودند و همت آنها چنين بنايي ساخته كه هرچه به آن مي نگرم سير نمي شوم ودلم مي خواهد :"اي كاش آن روزها در كاخ شاه بودم و ميديدم چه مي گويند و  چه مي كنند."


  چند قدم جلوتر،در برابر اين ستون ،تنها ،همچون او مي ايستم ،او از 2500 سال قبل با همت هنرمنداني حجار به جا مانده و من 2500 سال بعد از او آمدم! قدش از من آنقدر بلندتر است كه هرچه سر بالا بگيرم باز هم بالاتر است و خورشيد چشمانم را مي سوزاند. پيش خود مي گويم:" هنرمند تو بودي ." و آرام مي گذرم از ميان سربازها، عقاب ها ،انسان با تن گاو و انسان بالدار. از تپه اي بالا مي روم و چشم انداز تخت جمشيد ، بهتر بگويم اين بناي ويران در پس زمينه اي از درختان زيبا چشمم را ميگيرد و باز هم سروي كه پشت ستون هاي بي ستون ِ تالاري قد كشيده است. بر فراز تپه ،مقبره اردشير سوم در برابرم است نه زير پايم و اين خود عظمتي داشت.  نرسيدم به پاسارگاد،آرامگاه كورش بروم ،اما دلم پيش او بود! نقش رستم و نقش رجب هم جا ماند!

  ادامه حكايت را اگر دوست داري بداني گوشهايت را خوب تيز كن. آخر ميخواهم بگويم باغ دلگشا و آن پيرمرد هايي كه كنار عمارت برايمان آواز خواندند چه دل شادي داشتند و به حق مردم شيراز دلشان شاد است و همين بر دل ما هم رنگي ديگر زد. مسافران يك به يك خنده بر لب از آنها فيلم مي گرفتند و در آخر كف زنان در ستايش ترانه زيبايشان رفتند تا خوش باشند!

دلگشا بود و براستي از ميان حوض و درختان سبز و گلها كه مي گذشتي دلت باز مي شد.

و باغ ارم .  باغ سرو ناز و نخل ها و گلها و بهار نارنج . سروناز، همان سروي ست كه نازش دلت را تا نوك درخت مي برد و در دل آسمان تاب مي دهد.

باغ هاي شيراز ،عطر زندگي مي دهد. دل مرده هم كه باشي گوشه اي كز مي كني و  شادي اين جمعيت را كه چون سيل خروشان آمده تا حال و هوايش را عوض كند، مي بيني. بي اختيار  آهي مي كشي و زير سايه درختي آرام مي گيري.

دوست من!ديدنيها زياد است و وصفشان جوهري مي خواهد تمام ناشدني.

 

                                                          

 

طليعه وفامهــر/ارديبهشت 91

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 10:30  توسط  Talieh Vafamehr  | 

                                                     دلزده از واقعيت 

                                   نگاهي به نقاشي هاي مايكل جانكوسكي  



                 

                     از مجموعه فضانوردان 2011           

  

         

            از مجموعه فضا نوردان 2011

            


          

             Rocket Man 2011


  هنرمند در هر شاخه هنري كه فعاليت كند، مي تواند از ديگر هنرها ذهنش را بارور كند. زماني يك قطعه موسيقي الهام بخش نقاش مي شود  يا ادبيات زمينه ساز سينما كه اين سبب توسعه و نوآوري در آثار هنري است. در اين ميان مايكل جانكوسكي هنرمند جواني است كه رسانه سينما الهام بخش نقاشي هايش شده است.

   مايكل جانكوسكي[1] متولد 1977،زيلونا گُرا[2]،هلند است و در آنجا زندگي و كار مي كند. در سال 2005 از دانشكده هنر و فرهنگ ِ هنري از دپارتمان هنر دانشگاه زيلونا گُرا در رشته نقاشي تحت نظارت پروفسور لچ نافلوسكي[3] فارغ التحصيل شد. او چندين نمايشگاه انفرادي در هلند و آلمان(برلين) برگزار كرده است و از سال 2003 نيز در نمايشگاه هاي گروهي در هلند و آلمان شركت داشته است.نمايش مجموعه اخير او با عنوان فضانوردان در گالري زاك- برانيكا[4] ،برلين بهانه اي براي بررسي اين آثار شد.

  مايكل جانكوسكي از هنرمندان نسل جوان است و اغلب از او با عنوان «دلزده از واقعيت» ياد شده است .آثار هنري او نه از واقعيت بلكه از تخيل ،روياها وتوهمات سرچشمه مي گيرد. او سبك سورئاليسم را با هشياري كامل نسبت به دهه ها و جنبش هايي كه طي شده است،دنبال مي كند. مجموعه ي اخيرش« فضانوردان» 2011 با الهام از كار دو فيلم ساز برجسته ي تجربي متعلق به آغاز دهه ي 60/1950 به نام هاي  والرين بروژيك[5] وجان لنيكا[6]كه به عنوان پيشروان و پيشگامان صحنه ي جهان سورئاليسم در نظر گرفته مي شوند،خلق شده است.اين زوج هنري ِ پيشرو يكي پس از ديگري از آوانگاردهاي فرانسوي ِ دهه 1920 به ويژه سورئاليست ها و دادائيست ها الهام گرفته بودند. 

  جانكوسكي:«فيلم هاي بروژيك و لنيكا نقطه ي شروع و زمان حركت من بود. تلاش مي كردم به فضاي چشمگير ِترسناك،گروتسك و پوچي كه در آنها مي يافتم تن دهم. چيزي كه قرابت بسياري با احساس من داشت.»   براي او انيميشن ِ دهه ي 1950 تنها يك معدن طلاي بصري از نقوش و زيبايي شناسي  نيست.(در تصاوير او اين قبيل نقوش از لنيكا و بروسزيك به صورت يك مرد با كلاهي لَگَني ويك زن با صورتي گل مانند تصوير شده است.) اما بالاتر ازهمه تفسيري طعنه آميز درباره ي «وضعيت انسان»[7] است.تم هاي اگزيستانسياليستي زير پوشش نازكي از شوخي تلخ و  دهشتناكي قرار دارند،كه از كارهاي فرانتز كافكا[8] و اوژن يونسكو[9] انتخاب شده اند. اين نخستين اشاره جانكوسكي به سينما در كارش نيست. نخستين مجموعه كار هايش از «استروزك»[10]  ، «كسپر هوسر» ِ[11]  و  ورنر هرزوگ[12] اقتباس شده اند. و همه ي آنها به عنوان استعاره هايي از سرنوشت انسان تفسير شده اند.

  جانكوسكي يك شجره نامه براي فلسفه ي نقاشانه اش ايجاد كرده است كه به دهه هاي 1950 و 1960 و به طور غير مستقيم به دهه ي 1920 باز مي گردد. اوآنچه را كه از انقلاب هاي گذشته در هنر به جا مانده است،بررسي مي كند.« فيلم هاي لنيكا و بروژيك ،از قبيل «فضانوردان» ، «خانه» و «مدرسه» تغييري تازه در قالب هاي هنري ايجاد كرده اند.آنها اصيل،خلاقانه و پيشرو هستند و جهان هاي جديدي را كشف مي كنند. اين دو فيلم ساز مي توانند به عنوان قهرمانان،كاشفان و فاتحاني بي باك در نظر گرفته شوند.»- اظهارات جانكوسكي. موضوع كارهاي او اغلب انزوا،طغيان و انكار مي باشد كه توأم با تولد اثري تازه است. آيا هنرمند امروز مي تواند آنچنان شادمانه خلاقيت خود را بروز دهد يا آنچنان بي دغدغه به ماجراجويي بپردازد؟ احتمال آن كم است. به اين دليل كه بار آگاهي يا شناخت مخاطب به اندازه ي هنرمند است.

  وقتي با هر نگاه اجمالي به آثار جانكوسكي ردپايي از فيليپ گاستن،هيرونيموس بوش يا فرانسيس بيكن  ديده مي شود. چيزي نمي ماند،مگر بازي لِي لِي آگاهانه اي با تاريخ هنر. بدين ترتيب تشخيص اين موضوع غم انگيز كه همه چيز پيشتر انجام شده است،به نوعي خودويرانگري غريزي ، و به نابودي مولفه هاي تصوير مي انجامد.فيگورها و اشياء زيبا در كارهاي جانكوسكي كه اغلب آنها را به سبك هلندي ترسيم كرده است،به صورت ذره هايي مستقل يا چيزي كه يك ذره جادويي،كيهاني را يادآوري مي كند، تجزيه مي شوند.-كه درست مانند ققنوس بايد از نو از خاكستر متولد شوند.

ترجمه:طليعه وفامهر

منبع: www.zak-branicka.com

http://www.zak-branicka.com/files/file_283_press_file.pdf

                                                                                                                                   [1]

Michal Jankowski [2] Zielona Gora [3] Lech Knaflewski [4] Zak/Branicka [5] Walerian Borowczyk [6] Jan Lenica [7] “Conditio Humana” [8] Franz Kafka [9] Eugene  Ioneso [10] Sroszek [11] Kaspar Houser [12] Werner Herzog

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 12:22  توسط  Talieh Vafamehr  | 

      

           

 


filmstill aus framboise frivol, 2011  by  Edgar Honetschlager

 15November 2011 - 21 January 2012

www.charimgalerie.at


+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 12:1  توسط  Talieh Vafamehr  | 

جان مي گيري و رنگ مي بازي

(براي اصفهان)

 

از ميان ميدان نقش جهان كه مي گذري،دلت به چهار سوي ميدان پَر مي كشد. از سر در بازار قيصريه و نقاشي هاي رنگ پريده اش گرفته تا مسجد شيخ لطف ا... و مسجدامام و عالي قاپو.

از پله هاي عالي قاپو كه بالا مي روي گويا هنرمند با تر كيب كاشي هايي به رنگ زرد و آبي ِ دلنشين ،كفپوشي براي قدم هايت ساخته است. كفپوشي زيبا كه ارزش و احترام نثار گام هايت مي كند. نقاشي هاي ديوار،كه تنها بخش هايي از آنها باقي مانده است، آوازي حزن انگيز مي خوانند ، تو نيز همراه پژواك صدايشان در حفره هاي طبقه بالايي گم مي شوي و دوباره در نقش عاشقي سيب به دست بر ديوار رو به رويي آشكار مي شوي و جان مي گيري.

 هر چند يادگاري هاي بازديدكنندگان بر ديوار روحت را ميخراشد. اما باز هم از پله ها بالا مي روي  تا اينكه در ايواني كه رو به رويت است با ديدن گنبد شيخ لطف ا... چشمانت برقي از شعف زند. از ديدن اين همه نقش و رنگ به وجد مي آيي در كنار چهره زني زيبا رو بر ديوار ورودي اطاق كه چشم در چشمت شده و لبخند شيريني بر لب دارد،زانو مي زني،به ناگاه چشمت به سقف مي افتد و بي اختيار اين همه ظرافت در ايجاد حفره هايي كه به شكل ظروفي زيبا هستند را مي ستايي. چون پلك بر هم مي زني گويا نقاشي ها زنده شده باشند، انسان هايي كه چهره هايشان پاك شده است، در چهارسوي ايوان مي نشينند.يكي تار بردست مي نوازد ، خنياگري مي خواند و رنگ ها از ديوار برخاسته بر دل غم زده ما كه از رخت بر بستن اين همه زيبايي و هنر خون گريه مي كند،مي نشيند.روز بعد وارد هشت بهشت مي شوي.صداي فواره ها ومنظره حوض از داخل بنا روحت را تلطيف مي كند . به چهل ستون كه مي روي در سقف آينه كاري اش تكرار مي شوي. وار د بنا كه مي شوي نقاشي هاي رضا عباسي و شاگردانش را، كه هنرشان را در آن به كمال رسانده اند،مي ستايي و مبهوت اين همه ظرافت و دقت و رنگ مي شوي.  

 هرگاه به سي و سه پل مي روي،پا بر آجرهايي كه به زيبايي كنار هم چيده شده اند،مي گذاري و از كنار حجره هايي مي گذري كه چشم در چشم عابران دوخته اند . از وراي نگاهشان چشم اندازي از بستر خشك زاينده رود را مي بيني .زاينده رودي كه در انتظار پاسخي به عابران زل زده است و قلب پل از نرسيدن آب به آن شكسته است.مي داني چون آب به پل نرسد،ترك برمي دارد و اين بار رود خانه توان زايش ندارد ،تنها بغضي در گلو دارد. گام هايم از ديدن اين صحنه سست مي شود.عابران در كنار پل عكس يادگاري مي گيرند،تا يادگاري تلخ در تاريخ اين رود باشند.رودي كه چون جان بگيرد از آبش مادي ها و جوي هاي اصفهان يكي از پي ديگري جويي مي زايند و شهر از صداي آب و هواي خنك آن زنده مي شود. به حجره اي تكيه مي دهم بلكه در آغوش آجري اش خود را گرم كنم غافل از اينكه امروز تَن پُل از تن من سردتر است. و اين سي و سه چَشم پل يك به يك به رودخانه ي خاموش زل زده اند. اصفهان شهر زيبايي و هنر كه تاريخ هنر ايرانيان را بر دوشش حمل مي كند. امروز خسته است و در انتظار دست گرمي است تا دست هاي سردش را بگيرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 10:40  توسط  Talieh Vafamehr  | 


Clara Klein

نقاشي هاي كلارا كلاين هنرمند هلندي

كلارا كلاين هنرمندي است كه از عكس هايش به عنوان منبعي براي نقاشي هايش استفاده مي كند. او اين عكس ها را اغلب طي مسافرت هايش گرفته است ، سپس توسط رنگ روغن بر روي بوم اجرا كرده است.



http://www.annetgelink.nl



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 16:53  توسط  Talieh Vafamehr  | 

نــم نـم

 پروانه هاي سوخته

ميبارند بر چهره ي منجمدت

ذوب مي شوي درطرح بالهايشان

و تصويرت لبريز از بوسه هاي بارن

مي شود.

پرسيدي :كدام بوسه؟

 پاسخت دادم:نمي دانستي؟

 آسمان سالهاست، آبستن عشق ِتوست!

به خود مي لرزي ،

 تن عريان و باريكت را

در سايه

سپيدار جوان پنهان مي كني

و سپيدي قامتِ خسته و فرسوده ات

 سايه درخت را هم پاك مي كند

***

ديروز كه نقش تو را بر ديوار مي كشيدم

 ديدم كه قلبت

بسان هزاران پروانه سرخ

در دل تاريكي پركشيد

و  تصويري روشن

برايمان ساخت

  و شنيدم كه زير لب مي خواندي:

شهر تاريك

بارانش پروانه هاي سوخته است

و آواز مردمانش تمناي معشوق بودن!

  تير 1390
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 16:27  توسط  Talieh Vafamehr  | 









15ژانويه تا 20 مارس2011

 نمايشگاه چيدمان هيمو زوبرنيگHeimo Zobernig هنرمند اتريشي در موزه ي بارنگس-Bärengasse-

هيمو زوبرنيگ متولد 1958 اتريش-محل كار و زندگي: وين

kunsthalle Zurich
 
http://www.kunsthallezurich.ch
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 14:42  توسط  Talieh Vafamehr  | 


Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

 

ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ    خيـا بــــــــــــان   ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ

 


امروز دلم مي خواهد تمام مسير را پياده بروم.از پياده رو وارد خيابان مي شوم .از زيرگذر تاريك خيابان بايد بگذرم .لحظه اي به خود مي لرزم.قدم هايم را تندتر مي كنم.زير گذر تمام مي شود. ضربان قلبم آرام تر مي شود،گام هايم نيز آرام تر .به پشتم نگاهي مي اندازم.كسي نيست .نفسي مي كشم.

- چرا به تنهايي گام بر مي داري؟

دور و برم را نگاه مي كنم.صداي چه كسي بود؟ پيدايش نمي كنم.

به ايستگاه مي رسم.هواي عجيبي ست.صداي چلچله ها قلبم را به آسمان مي دوزد. روي نيمكت مي نشينم.سرم را بالا مي گيرم.آسمان تاريك و روشن است.پرستو ها خط خطي هاي زيبايي مي كشند!

ناگهان مسافري كنارم مي نشيند با بي ميلي اَدايم را در مي آورد،سرش را رو به آسمان مي گيرد و بعد خلطش را جلويم مي اندازد! دود هواپيماي هواشناسي  طراحي چلچله ها را پاك مي كند.

صداي فرياد مسافري بلند مي شود.به زور مي خواهد خودش  را در اتوبوس جا كند.

واتوبوس لبريز از آدم هاي ناشناخته مي شود.

چشمان مسافران را دوست دارم;خسته،خون آلود،پر التماس،شاد،غمگين،اميدوار،نا اميد،مشعوف و دستهايشان كه آويزان به ميله اي مي ماند! 

ترجيح مي دهم باز هم پياده بروم صداي چلچله ها تسكينم مي دهد.

-چرا به تنهايي گام بر مي داري؟

سرم را بر مي گر دانم. اين بار مي بينمش.دستش را بر شانه ام مي گذارد.چشمان خيس و پف كرده اش ضربان قلبم را تندتر مي كند.

 مي گويم: نمي شناسمت.به نظرمي آيد مال اين خاك نباشي .از كجا آمده اي؟

سرش را بالا مي گيرد.زيباست و زيبايي آسمان و پرواز چلچله ها را مي خوا هد نشانم دهد.

دوباره مي پرسد: نگفتي چرا به تنهايي گام بر مي داري؟

باز هم به خودمي لرزم!مِن مِن كنان مي گويم ،كسي مرا از خودم ربوده است.

مي گويد:بودن سخت است،تاوان سنگيني دارد. اما باش.

ديگر نمي بينمش تصويرش محو مي شود. به دنبالش مي گردم و باز هم به آسمان خيره مي شوم.

نا گهان صداي بوق ماشيني هزار تكه ام مي كند. قلبم مي زند. كيفم از دستم مي افتد.شوكه شده ام.راننده فرياد مي زند.از صدايش به خود مي آيم.دوان دوان دور مي شوم و دوباره قدم هايم را هماهنگ مي كنم.

 شايد تنها يك خيال بود.اما تصويري از من بود.تصويري روشن تر و دلپذيرتر.تصويري كه همواره نگاهش رو به آسمان بود،به پرواز چلچله ها .او هيچ گاه سرزنشم نمي كرد.تلاقي نگاهمان افق ديدم را باز مي كرد و لبخندش اميدوارتر.

  نمي دانم كي اين خيابان تمام مي شود.روي جدول مي نشينم.عابري سرش را به سويم خم مي كند و بعد بدن لختش روي زمين مي افتد.شايد مُرد. كسي توجهي نمي كند! همه از كنار هم مي گذرند،آدم هايي ناشناخته.

به ناگاه دستش را روي شانه ام  مي گذارد.

مي پرسد: خوبي؟

از حضور دوباره اش جا مي خورم.نگاهمان باز هم يكي مي شود. مي خواهم دستش را بگيرم. مي خواهم نگهش دارم.

                                        باران مي گيرد . قطره قطره اش او را پاك مي كند.

                                                     خيابـــان تمــــام مي شود.

                                                   سرم را رو به آسـمان مي گيرم،

                                                      رنگين كمــــان شده است.

                                            چلچـله ها طــراحي زيبايي كشيده اند.

ارديبهشت 1390


   
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 10:24  توسط  Talieh Vafamehr  | 

                        كرستينا ايگليژز




                     

                                  



              

كريستينا ايگليژز هنرمند اسپانياني مجموعه اي از آثار خود را در گالري گودمن ،نيويورك به نمايش گذاشته است.

اين هنرمند واژگان زبان هنر مجسمه سازي را با علاقه و توجه اش به فضا ،معماري،متريال،نور و نقشه برداري هاي ِساختگي پربارتر كرده است او  توانسته است طبيعت بكر و دست نخورده را در جهت مشاهده و تجربه آن به گونه اي متفاوت شكل دهد.

www.mariangoodman.com

http://www.artnews.org/gallery.php?i=211&exi=27526&Cristina_Iglesias

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 13:0  توسط  Talieh Vafamehr  | 

 

 سرزميني كه من در آن زندگي مي كنم

زمينش باتلاقي ست،تو را در خود فرو مي برد

آسمانش مستتر از ابرهاي سياه است

              سياهِ سياهِ سياه

 

در سرزمين من

گذر از روان پزشكي آزادي و ميدان آزادي و واژه آزادي

دردناكتر از خواندن اتللو است كه دزدمونا را از وسوسه ي خيانتي نا كرده بر باد مي دهد!

 

سرزميني كه من در آن زندگي مي كنم

مرداني با كلاه خودهاي سياه مدرن

يكه تاز جاده هاي قرمز،راه را بر تو مي بندند و

انسانيت را از نو تعريف مي كنند!

 

در سرزمين من

دست هاي مردمانش را بارها شسته اند،  بلكه پاك شوند از پاكي!!

و كابوسهاي شبانه ، تكرار نافرجامي هاست

 

در سرزمين من

سايه هاي آدم هاي ملول بي سَرند!

آدمهايي كه تنها گناهشان برهنـگي ست!

..

 سرزمين من هر روز با تاش رنگي

از نو سپيد مي شود

و نقشي تازه مي توان بر آن بست، شايد اين بار تو را هم در سرزمينم جاي دادم

تو را كه  جدامانده اي و تنها و سرگردان

تو را كه خسته اي و غريب و دلشكسته

تو را كه ضربان قلبت براي بهاري دلپذيرتر از بهاران قبل

             مي تپد

                                    مي تپد

                                                       مي تپد

قلبي كه هنوز هم جايي هر چند اندك،براي گندم هاي خيس كرده مادر دارد

تا آن را بكارد و بر آن بپايد.....

 

        زير لب بخواند:

گندم گندم           دونه دونه

ريشه مي دوونه     توي اين دل

گندم گندم          دونه دونه

راه نمي ده  غصه توي اين دل

گندم گندم         دونه دونه

بَه كه امسال          دل تو  

       سبــزه زار ِ


زمستان 89

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 14:56  توسط  Talieh Vafamehr  |